می رسد روزی فرا
هجوم شعرهای من
غرقه ات می کنند
ای
اکسیژن حیات
*********************************************
دَمِ تب
نشسته ام
در سوگ سکوت و تنهائی
در گریه ی شمع
می پیماید
تن نیم سوخته ام تب
می رقصم
پروانه وار
بر آتش گداخته ی شور چشم تو
می پیچد اما بدنم گاه
بسان افعی بلعیده طعمه
که هضمش کند
ــ دریغ
پیجشهای تب در من
عاقبت در تو مرا
هضم خواهند کرد
.........
***********************************************
نیستان
نیستانم
تا پایان عمر
بی تو خاموش این نیستان
با تو پُر تب....پُر لهیب
با تو اما من غریب
با من اما بس قریب
آتشم تو و نیستان تو من
اشک گرمم هم نمی گرداندت خاموش
آه سردم بس...دریغ
کرده ام پر ز شراره ....
کرده ام مدهوش
ای آتش
می سوزد دستانت
از لهیب تند خیالبافی لحظه های من
می بارد چشمانت
بر کویر پر ترک گامهای من
می رقصد نگاهت
از ترانه و همهمه ی طپشهای من
از نوای ازدحام طبل وار من
می ترسد افکارت
از هجوم بی هراس شعرهای من
سرانجام
می ماند پاهایت
در زلال بی کران اشکهای من
سر فصل زایش
زائیدندم
به کژدم گردون
گرمی خونابه در چشمانم
عاقبت مولود شدم
قرار بی قراری را
در همهمه ی سکوت تو آموختم
*****************************************************
ستاره ی شرف
تَمَرّدِ من از فرمان عقل
عروج است
و
ستاره ی شرف بر پیشانی ام
ای خوش آنوقت
ببیند سیاه چشمانت
که توئی آن ستاره ی شرف
**************************************************
قطره قطره ی تو
لبخند تو
نوشداروی حیات هزار باره
صدایت اما
نجوای کبود جبرائیل
خیال
از سر انگشتان تو صیغل می خورد
بلور می شود... نه.....
آب
می چکد......
خشک می شوم.... دریغ
بشتاب کویر....
ماهتاب بی زوال حسن رویت
رنگ پریده ام می کند هر روز
نحیف تر از لحظه ای پیشم
بی تو
قهر آلوده ی من
تشنه تر از هر زمان همیشه ات را معنائی نیست
لبان غنچه خجل گرت همیشه تازه ترند
....
نشسته ام در خیال تو چه ساده و خام خیال
که ز مه رویت ماه تابی بتابدم.....
*****************
در دیار سوسوزنان ستاره ای
باران نمی بر شیار دستهایش
می دوید
خسته بود و بی کویر
ناگهان هجوم نور شهاب سنگی غریب
دیار سوسو زنان دلش روشن کرد
برقی جهید .....
دیار ستاره ی کوچک
آتش گرفته بود