قصه ی دریا



در جریان تند آب رودی خروشان
افتادم و
گذارم افتاد
به محبس پر تنش دریا

می نواخت ام
شلاق امواجش و
سوده ی عشقی غریبم می کرد
گاه گرداب..... ساحل بی گاه
عاقبتش اما
تبلور  رنگین عشق ات
ای متلاطم و ای آرام
ادراک دلدادگی ام بخشید و
طعم تلخ دیوانگی
چشاندم

*********************************
پریشانی


ای ابتدای آغاز
نکند
گم کنم
سکوت کلام را
در گرداب هراس سینه ات
نکند نباشی دیگر
ای انتهای هستی
بهانه ی آغاز من
و
قشنگترین عاشقانه ی شهر ندیده ی آواز
.........
سلطان شهر آواز های داغ
بی من کجا؟

بیست و چهارمین عاشقانه



و  افتادم
در حصار فیروزه ی دستانت
و رنگ باخت
حقه ی مینا
در ستیز تو با خویشتنت
و حریفی اکنون
باخته ی نرد عشق گرم من
وه ! چه رضا مندی
که عاقبت
بسان قماربازان با خود همیشه در ستیزی.

*************************************

همه اش از تو



حج خریده ام
از هرم پر از نبض دستهای تو
نور فروخته ام
به کاسه ی آتشین پر شرر چشمهای تو
آتش گرفته ام
از عطش سرخ  و پر نفس  لبان تو
بیداد....
چه خوش عطرم امشب
از
غالیه بار ختن تنگ دهان تو




اول روز

 

 

دیدگان را به بوسه فرشتگان
که می گشائی هر صبح
تیغ مژگان بلندت

مباد که زخم کنند

لبان پر هوسشان

که خاصیت تو گهگاه

اینست

ای

نرمین تر از شکوفه ی سیب و

شیرین تر از عسل

 
 ************************

اولین عاشقانه



تب

در تنهائی با تو

چه گرم است

 

و با تو

در تنهائی

چه رویاست.....