سلام



سلام.
حالم خوب است
منم
تبریز است
ابر است ..... خنک است.... سفر است....
اشتیاق هست...شادمانی هم ....
اما دلتنگی .....
نه از آن دست دلتنگی های تیره و تار
عاشقی هست
.....
سلام.
حالم خوب است.....
آماس درد مرا نمی درد ...
مهربانی های تازه ات نمی گذارد
مهربانم
دلم برایت تنگ است
برای چشمانت


زود بر می گردم....
اگر محبت فزون از حد تبریزی ها بگذارد و وسوسه ی بازار تبریز در برم نگیرد!

سلام.....
حالم خوب است....
جائی ام هم درد نمی کند.!
می دانی که؟

ناگوار...ناگوار....

 


غریبی در غباری

خسته

بی برگ و بار...

وا مانده در کوره ی  راهی

بی کوله بار... در انتظار بهار

 

سرودی به صراحت بر لب

و درنده آماسِ درد

به رخساره ای خالی از طراوت

که بی امانِ سیلاب را

شسته از شیارِ گونه های سرد

 

و ناگهان عشق

پر خطر

گذر کرد ز مرزهای سبز

وبی خبر  آن مست...

مدهوش...پر شرر

سر کشید  ز باده های سرخ

 پیاله ای گرمِ هر چه هست....

 تا هلاکِ آفتاب..... تا زوالِ جانِ شب....

 و هر چه دخیل بود را

به دستهای ماه بست.

 

صبح گشت و ستاره ای چند...

پیکره ای غرق زخم را

 خروش شط خون....

چه دلخراش

 چه پر زآه می کشید....

دیر بود

نوشداروی بهار را دخترک دگر

در آغوش خاک جنون

نمی چشید....

آه دخترک

سیاه گیسوان خویش داده بود....

آه دخترک.....

پیر بود.....

پرواز را چه تلخ

ندیده بود.....

 

  

 

 

 

برای دلبری / از عاشقی رسوا


چشمان من می سوزد

دلم هم ....

برای چشمان کسی

برای دلی ... حرفی.... زخمی از پی اندوهی... شاید

چشمان من می سوزد

برای مینائی ترین لعاب عالم که خرد می شود....

در بی تفاوتی ِ خیالی مسکوت

 

پرسه های بی فرجام مرا ندیده ای که مرا به صبر می خوانی ؟

پرسه هائی در فراموشی...خاموشی... شناور در دل دره های ژرف به سان مهی غلیظ تر از اکسیژن

تو ندیده ای جمع انبوه نرگس ها ی زرین را در زیر سایه ی سخاوتمند درخت که چگونه در نسیم پر می کشند... می رقصند.....

 

چون ستارگان بهم پیوسته که می چرخند و می درخشند و می تابند

می دانسته ای هیچ که سوزش ستارگان از آتش اشتیاق چرخیدن چنین براق و درخشانشان کرده است

موهبت انزوا سوسوی ستارگان را در تاریکی برای من به ارمغان خواهد آورد

انزوا... انزوا.... انزوا

نه

من چشمک ستاره و دست افشانی ماه پر ناز را هم نمی خواهم دیگر

انزوا...انزوا...  انزوا....

دیگر بر بسترِ پرپر ِ صد رز سرخ آوازخوانی ام نمی آید

مرثیه دارم

مرثیه ای به نام خواهش

مرثیه دارم

مرثیه ای سوگوارتر از گواهی دورترین سیاره های آواره ی کیهان

مرثیه ای به نام انزوا

انزوا...انزوا....انزوا

 

خلاصه ی چشمان من در لرزش های گاه و بیگاه اعماق تو بود

چشمانم تمام شد

 

کاسه ی خون میل نداری؟

 

عکسِ نگاه  از اخگری به شعله ای می افتد هیچ؟

انعکاس ِ اخگر حاصلش شعله ای سوزناک است

هی شعله!

زبانه بکش... من در میان زبانه های تو زیباترم انگار

 

و به داغ دل شقایق سوگند خوردن ندارد

 

آنچنان محو تماشای تو شدم بدینسان طرب انگیز ، که هیچ نیندیشیدم

که نمایش ِ آتش بازیِ چشم تو و قلب من چه گنجینه ای فراز آورده مرا

به شور نرگسهای مست .

 

و به بوی سوخته ی شمع نیم جان هم سوگندی نمی باید

 

بی باکی من برتر از نام توست حتی که سوگند نمی طلبد

شک است....

شک ...
اگر سوگند بخواهد

من از سوگند بیزارم

دیده ای هیچ سوگندی خورده باشم؟

آخ

دیده ام هیچ عهدی بسته باشی؟

راستین ترین دروغگوی بزرگ!

خنیاگری اثیری ات را از کجا دزدیده ای؟

زائر آسمان من بوده ام بی برگ و بار در جستجوی مهتاب

تو بی بال و پر اینجا چه می کنی؟

نهراس!

این جایگه دغدغه وار هیچ غریب نیست اگر به هوایِ هبوط به خاکی خشک
از باغی در عدم در گذشته ای.....

 

« بخوان چکاوک من! گلوی تو سرخ تر از قلب من است »


آخ!

این صدا مال تو بود؟

پس صدایِ امر ِ بمان و سکوت کن و دیگر نیا از هنجره ی کدامین دلبر بر آمد؟

تو اصلا بگو بدانم دلبری یا دلدزد؟

هر چه مقدر کرده ای آغاز شده

صدای حزن آلود مرثیه ای در سوگ مرگ می آید

بلابگردان تو که تقدیر را می توانی به تغییر بیارائی......

بگردان بلا را....

اگر در خور بلاگردان شدنت هستم!

هی زبردست دزد
بسوزان تب بی تمامم را به سان شعله ای پر لهیب

از آوازی غریب که گواه درخشندگیِ الماس وار سنگی سیاه در دل تاریکیست صدائی بر می آید انگار...

خش... خشی بر بلورینِ دلی عاشق

آخ

از دلت که الماس وار می نماید.....

 

چشمانم به آسمان می دود

پا برهنه و خونین

به آرزوی نشانه ای ...سوسوی نوری حتی

آه

روشن شد!

وقت پرواز است

منجی در راه است!

ردیفی از سنگهای گرد و بزرگ بر فراز تپه ای کوتاه

رد پائی که هر چه پیش می رفته کمرنگ تر شده....


آه

ناگهان مهتاب!

و ماه پر ناز و نخوت تر تکرارهمیشه ی هر شب اش

 

منجی نزدیک است!

 

نگاه نکن!

دشت سینه ات هیچ در لرزه نیفتاده از صدای سم این مادیان
بی لجام؟

زهره ی دروغ داری هنوز؟

پس بگو....

دروغ بگو حقیقت محال!

واحه ی خیال

من هنوز می شنوم

سکوتت را هم می شنوم

دروغ بگو!
.......

 

دستی طپید

اشکی چکید ...

نوری گریخت

چیزی شکست

آخ حواست کجاست؟

دل من نبود؟