زمزمه های پر عطشت......
بر چنبره ی افعی وار ذهنت
من...اینک ایستاده ام
قدمهایت کجایند؟
چشمان زلال تو چه را می بینند؟
کمان ابروانت در هم پیچ می خورد اما هنوز
این منم
ایستاده
بر چنبره ی افعی وار ذهنت
*******************************
دل ضعفه های دمادم دلباختگان
سختی خارای دل معشوق را
آیا
موم تواند کرد؟
شبهای بیخوابی و عاشقانه سرودنهای بی زوال آغازیده اند
هوسناکترین سیل نگاهم چگونه می دوید بر دهان تنگت و تمام جانم دوگوش که بشنوندت
با تو تا دورترین دشت فراخ دنیا
با تو تا آخر راه
نوشداروی منی جان جهان دل من
با تو تا خنده ی صبح
با تو با بسته ترین چشم زمین
با تو با دست و دلی لرزانتر
با تو تا پر شدن از بود و نبود
با تو تا ریختن و بشکستن
با تو تا فجر… فلق
با تو تا دل دلِ تنها ماندن
با تو تا حسرت یک چشمِ پر از اشک و سیاه
با تو تا شبهه ی دیندار شدن
با تو تا اوج خدا دیدن و الله شدن
با تو با چشمی کور
با تو با گوشی کر
با تو تا عالم لاهوت
فارق از حسرت ناسوت
با تو تا مهر سکوت
با تو تا عین صبوری کردن
با تو تا پای پر از آبله در راه نهادن…رفتن….
با تو تا هرچه بخواهی اما…
با من اکنون چه شکستن…چه نشستن…
با من اکنون چه به بیراهه ی دلباختگی دل بستن
و چه تنها ماندن….از نفس افتادن….
از نفس افتادن…