عیدانه ی بد!


توی معده ام انگار دارند رخت می شورند
بوی بد عید می آید
.........
بوی آب ظرفهائی که تویش سبزه سبز کرده اند این آدمای دیوونه
....
بوی عید حالم را بهم می زند
..
بوی ماهی گندیده ... که شب عید بی چاره را سرخ می کنند و می گذارن سر میز شام و ما هم با ولع برای خوردن بهترین قسمت اش هی حرص می زنیم....

لاله هائی که سرها شان را می بُرَند و می گذارندشان توی گلدان های کریستال...
...بوی بد عید می آید...
آدمای عصبی ای که برای خرید عید توی پیاده رو ها  بهم تنه میزنند و توی هم می لولند 

توی معده ام دارن رخت می شورند....
 ....
این یکی هم مثل همه ی آن قبلی ها زشت و تکراریست...
باز اسکناس نو..... باز ماهی های قرمز کوچولوی بی چاره ای که از دست ما آدمها هی سکته می کنند و هی می میرند...
.....
وای... توی معده ام رخت می شورند....
..........

پوست اندازی!


گیشا را قدم می زنم توی این هوای موذی...
پسرکی پکی عمیق می زند به سیگاری که لای انگشتهاش می لرزد...
یاد تو می افتم بچه شیر!...

.... پانصد تومن انتهای سی و یکم...
سوار تاکسی می شوم...
دستهای یخ کرده ام را می چپانم توی جیب ژاکتم...
به موزیکی که راننده گذاشته گوش می کنم...
یکهو بادم می رود که دیر وقت است....

پیاده می شوم
گیشا را قدم می زنم توی این هوای دلچسب
پسرکی  آهنگ استینگ را بریده بریده سوت می زند...
زیر لب زمزمه می کنم:

He deals cards as a meditation

And whose he plays never suspects

هه!
نمی دانم چرا اما
یاد تو می افتم بچه شیر!

آقا ! این دو تا کاهو رو حساب می کنین من برم؟
گیشا را رو به بالا قدم می زنم...
زمزمه می کنم :

If I told you that I loved you

You may be thinking something is wrong….

I’m not a man with to many faces.

The mask I wear is one


باد سرد می زند توی صورتم... بادکنک دخترکی را می دزدد و ...شاید دلش می سوزد برای چهره ی بهت زده ی ام و به من می دهدش....
...
بادکنک را می سپارم به دستهای سرخ از سرمای دخترک اخمو...
لبخند می زند به ام!..
چه ربطی دارد ؟
یاد تو می افتم بچه شیر....

کلید را توی قفل در می چرخانم...
یاد بارانی چرمی ام می افتم که چه بلائی آمد به سرش!
زیر لب می گویم :
به درک!.. یکی دیگه می خرم!... راضی نمی شوم اما به روی خودم هم نمی آورم....

تلفن زنگ می خورد....
هیچ ربطی ندارد اما
یاد تو می افنم بچه شیر!
پدر از اتاق کناری صدایم می زند....
دخترم ! آقای ... با شما کار دارن...
می خندم...
گوشی را بر می دارم از این طرف:
ـــــ سلام بچه شیر!
ـــــ‌ سلام جوجو خوبی؟....
.......... و داستانی که شروع شده است....
هی بچه شیر! حواست که هست... نه؟
....                 





سزاوار کویر نبودی بی چاره
دروغ می گفتی .........
 سخن از شقایق می گفتی و چشمان ریزت برق وهم ناکی می زد....
دروغ می گفتی که هر صبح شهد گلها را می نوشی...
دروغ می گفتی..... دهانت بوی تعفن می داد.........
با آن دهان فراخ و زشتت چقدر مرا بلعیدی...
با زبان تیز و زبرت چقدر مرا لیسیدی....
دستهام زخم شده اند ... نمی دانم از بزاق دهان متعفن ات بود یا از زبان زبر و زشتت

دست از سرم بردار .....
از تو بدم می آید.... خاکستریِ زشت..........
از تو بدم می آید.....
دستهایت را کنار بکش...