نبرد از آن خداوند است


چه اهمیت دارد؟
صاحبخانه ای یا نه
خداوند با توست




می دانم.
دیر به دیر می آیم
همه تان را دوست میدارم


آرش برادر نازنینم بهمراه آرین برایم دعا می کنند


آرش می گوید:

کوره ای را انگار خواهی گذراند نترس
چرا که نبرد از آن خداوند است.

خداوند من مرا می گدازد
من در کوره عشقش آب میبینم
آبدیده ترم اینک

شکر..............شکر...............شکر

نظرات 17 + ارسال نظر
آقا طییب. سه‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 12:51 ب.ظ http://barooni.persianblog.com

اینجا.......هنوز هم برادرت یکه سوار است.اول است.

رضا سه‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 04:29 ب.ظ http://www.marzban.persianblog.com

؟؟؟؟؟میدونی منم مثل بقیه ام......معمولآ هیچکس سر از کار عشاق در نمیاره.....منم روش.......ولی،ولی،ولی....بی تجربه نیستم آبجی......مواظب باش.....خدا رو همیشه ناظر بگیر بخصوص وقتی که چشمات به دو چشم دیگه خیره است و وقتی که داری انرژی میگیری........................از این برادر کوچکت این نصیحت رو گوش کن : مواظب باش که با شیطان معامله نکنی و خودتو به دریای مواج بی خیالی نزنی....................یا حق

کسری سه‌شنبه 10 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 06:18 ب.ظ http://kasra2754.persianblog.com

دیدار خوبت ای دوست ما را به آرزو کشت ... شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد ... در انتظار عطر کلامت لاگم را فرش میکنم با گلبرگهایی از یاس و شقایق تا قدومت را نه به گل بلکه به دیدگانم گذاری.

آقا طییب. چهارشنبه 11 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 12:58 ق.ظ http://barooni.persianblog.com

اون پیغامو واست نوشتم که ادامه بدم نشد.میدونی تقصیر خودم نیست.یه کم باورش سخته...یعنی مانا تا اینجا اومده به طییب سر نزده.دم شما گرم.آرش راست میگه.خودش کجاس خوبه آبجی.؟بدرک راه نبردیم به اکسیژن اب....ولش کن.کجایی خودت چی کارا میکنی.چی می خواستی واسه طییب تعریف کنی.دلم لک زده واسه کامنتات.چش روشنی از این سفر چی اووردی واسم.کجا دمبالت بگردم.ای آب دیده بهای آب دیده شدنت نباشد غرق شدن هزاران چشم براه...یا شاید اصلا آب دیدهء ترم آبدیدهترت کرده.از وقتی برادرت را که ادعای معرفتش میشد به باد سپردی برایت چنین شاعرانه نوشت.شاید ده ها شماره کانترت را آمدن طییب به حرکت انداخت.همین چند کلمه که نوشتی شاید امشب نوید بخش خواب راهت برای برادر خیالیت باشد.زین پس حتی لگر برای شوخی کسی را داداشی صدا زدی اینگونه بی خبر رهایش مکن حتی برای شوخی.دلتنگیهایم آنقدر هست که امشب را کفاف ندهد.چگونه و در مقابل کدام کوه فریاد بزنم که من مانای بی تجربه بی دغدغه بی ترس را می خواهم او که اصلا مرا یاد داد اینجور خواستن را.بانوی تاثیر گذار صدایم به جایی نمیرسد.چرا باور نمکنی دلتنگیمرا......و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیزاست و خود ناچیز .وای بر من گر تو ان گمکرده ام باشی گم کرده ام باشی.چه بخواهی چه نخواهی رفیق نیمه راه من وبلاگ نویسی را در ستون کامنتهای تو ادامه خواهم داد.تا وقتی که ............بیایی.مثل قبل بی مهابا.مهربان.

حامد چهارشنبه 11 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 12:33 ب.ظ http://naslesabz.persianblog.com

مانا جان سلام.
دلم برای توشته های خوبت تنگ شده حسابی .
اما چه سود شاید زاده شده ایم که صبر کنیم.
صبر و فقط همین.
شاد باشی و سر سبز .
با خدایت هم بگو : این جا یک جماعت چشم به راه پاسخ است.

مسیح چهارشنبه 11 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 01:00 ب.ظ http://bitwise.persianblog.com

مانا جان! این بدترین حرفی‌ست که می‌توانستی بزنی... و بی‌ارزش‌ترین توجیه. مادیان ضعیفی شده‌ای.

کدام ترسا؟ کدام بلاگ!!! چهارشنبه 11 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 01:30 ب.ظ http://(...)

نشسته ای کنارم. در کتاب فروشی کوچکم و با شور و نشاط همیشگی ات نمی گذاری من دو خط کامنت بگذارم. اصلا چه مسخره است. اینجا هستی و من برایت در بلاگت می نویسم... اصلا به خودت می گویم ، گوش کن:...

آقا طییب. پنج‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 12:11 ق.ظ http://barooni.persianblog.com

راستی تو اونجایی .من یه آدرس دارم.یکی میاد یه کتاب میگیره میره.حالا میبینیم.خودت گیر عجب آدم خری افتادی.حالا میبینیم.

محسن پنج‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 02:46 ب.ظ http://1golesorkh.persianblog.com

سیم اخره؟؟؟؟؟/

کسری جمعه 13 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 01:43 ق.ظ http://kasra2754.persianblog.com

من وتنهایی واشک شبانه
به لب آه و به دل داغ زمانه

کجا جوشد بدین افسردگی ها
ز روح خسته ام ِ شعر عاشقانه

الی جمعه 13 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 08:23 ق.ظ http://elikoochooloo62.persianblog.com

مانای عزیز..کجایی پس..خیلی میام..ولی تو نیومدی..من هم برات دعا می‌کنم..

آقا طییب. جمعه 13 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 04:06 ب.ظ http://barooni.persianblog.com

سلام یا من زیادی خنگ شدم یا تو زیادی مجنون.اصلا بزار یه بار دیگه مرور کنیم.چار شمبه ترسای عاشق ساعت یک مینویسه تو پیششی.من پنج شمبه ساعت یازده میام میگم یه آدرس دارم.بهد تو پنج شمبه ساعت هفت میای میگی چرا دیروز نیومدی.میبینی یه چیزی غلطه.بگذریم.در راستای اینکه وبلاگ ما دونفرس با این تفاوت که من تو ستون کامنتا مینویسم.اینو واست نوشتم.وقتی دیروز این اهنگو گوش میکردم.
(عزیز بومی ای هم قبیله ....رو اسب غربت چه خوش نشستی.....تو این ولایت ای با اصالت....تو مونده بودی تو هم شکستی).
ای عزیز.حال که به گذشتهء کوتاه بودنت می اندیشم تو را به شکل شاید درنایی میبینی ،ره گم کرده.شاید اصلا آمدی که مردمان این شهر پایبند هم به عمرشان درنا .....دیده باشند.ای با اصالت،آنگونه که محبت کردی معلوم بود.....ماندنی نیستی.
(تشنه و مومن به تشنه موندن...غرور اسمت یار ما بود....اون که سپردی به باد حسرت...تمام دار و ندار ما بود..).
براستی چه کردی که چنین تصویری از تو ساختم.بانوی مومن.درنای ره گم کرده.باور کن روزی،بودنت .مهربانیت باعث غرور ما شد،و چه کوتاه بود سلطتنت ....پرواز.
(کدوم خزون خوش آواز....تو رو صدا کرد ای عاشق....که پر کشیدی بی پروا....به جست و جوی شقایق...)
رفیق نیمه راه.بدنبال کدام شقایق بالهایت را گشودی.در این دیار رفتنت برای مردمان عادت شده،با خود میگویم شاید هیچکدام نگاهشان به آسمان نبود که در آخرین نگاه سرخی بالهایت را ببینند.حتما اگر دیده بودند تا پاییزی دیگر نگاهشان را چون من از افق بر نمیگرفتند.
(کنار ما باش که محزون....در انتظار بهاریم...کنار ما باش که با هم ....خورشید و بیرون بیاریم.....)
آری در انتظار بهاریم حال آنکه میدانیثم فصل کوچ تو .مسافر .پاییز است.نمیدانم شاید شهر خشکمان را بهاری..بارانی باید.
(هزار پرنده مثل تو عاشق....گذشتن از شب بنیت روز.....رفتن و رفتن صادق و ساده....نیامدن باز حتی تا امروز....)
آری تو اولین پر گشوده نیستی.حداقل از این دل.خدایا در آنسوی این این کوههای سر به فلک،کدامین بهشت موعود در انتظار درنای ساده دل ماست؟خدایمان که یکی است(خودت گفتی)دعایت کنم؟
(خدا بهمرات ای خسته از شب.... اما سفر نیست علاج این درد .....راهی که رفتی رو به غروبه....رو به سحر نیست شب زده برگرد....)
نمیدانم اینجا هم شاید همهء چیزهای که در پیشانی محیا نباشد.فقط....دهها قلب دست نخورده را میشناسم که دست به هر کاری میزنند تا گردو غبار فاصله جای پای درنا را از آنها پاک نکند.ببین باران را چگونه در این تابستان خشک برایت زبان گرفته است..دیگر امید باز گشتت نیست...به غروب که برسی تازه سختی سفر آغاز میشود.اما در انتهای هر غروب غمناکی صبحی صادق در انتظار تو خفته است.به عشق تازه مسافرش.پس برو.همینطور بی پروا و مهربان بمان درنای (اب ندیده)...والسلام.حال میکنی با این وبلاگ.همه چیز اونجوریه که تو دوس داری.من جام خوبه نگران نباش.

ریحانه جمعه 13 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 05:27 ب.ظ http://sormagh.persianblog.com

سلام مانـــــــــــــای نازنینم!!!
نمیدانی.... به خدا نمی دانی،چقدر دلم می خواست که برگردی، و باز هم نمی دانی از آمدنت چقدر خوشحالم،حیف که حالا من عازمم و این بار من می خواهم بروم،ولی قول میدهم همیشه بهت سر بزنم،چون نوشته هات همیشه آرومم می کنه و من دوســـــــــــــت دارم نازنیــــــــــــن....می بوسمت/یاحـــــــق

آشنا جمعه 13 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 07:43 ب.ظ http://aaashna.persianblog.com

سلام ... کجایی تو بابا ؟؟؟؟؟؟ چه عجب !!!! سری نمیزنی ...

شقایق ( بربادرفته ) یکشنبه 15 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 09:31 ق.ظ http://shaghayegh.persianblog.com

خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن ... سر نمیزنی عزیزم ...

نوشین یکشنبه 15 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 04:23 ب.ظ http://vanillasky.persianblog.com

سلام..از اینکه به من سر زدی ممنون...راستی شما چند سال دارید؟؟؟؟موفق باشی

بابک یکشنبه 15 تیر‌ماه سال 1382 ساعت 11:01 ب.ظ http://didareeshgh.persianblog.com

سلام مانا جونم...........کجایی؟ چرا به من یه خبر ندادی
که اینجا می نویسی؟!:(( بچه بد.......پیشم بیا دلم برات تنگ شده..............سبز باشی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد